مشكلات
مشكلات
فلسفه اصلي در WRB اينست كه گروههاي نهايي خاك، بايد ارتباط پراكندگي جغرافيايي و مشخصات پدوژنتيكي را نشان دهند و خاكها، ترجيحا، بايد با حالات مورفولوژيكي به جاي دادههاي تحليلي مشخص شوند. در تعدادي از گروههاي خاكي پيشنهاد شده، اين مسئله اشاره به تقسيم گروهها و در تعدادي ديگر تركيب شدن گروهها دارد. براي مثال لپتوسول فائو، شامل “خاكهاي محدود در عمق با …. يك لايه سيماني شده پيوسته در 30 سانتيمتر از سطح خاك مثل پتروكلسيك، پتروجيپسيك، لايه يخبندان دائمي يا دوريپن ميباشد “ ميباشد. اين لايهها در WRB بهعنوان افق پدوژنتيك فرض شده و خاكهايي كه اين لايهها را داشتند بايد با گروههاي مناسب خود ردهبندي ميشدند. خاكهاي كم عمق بالاي افقهاي پتروكلسيك، پترودوريك، پتروجيپسيك يا پتروپلينتيك در مرجع جهاني با كلسيسول، دوريسول، جيپسيسول و پلينتيسول به ترتيب گروهبندي ميشدند. بههرحال تاكيد ميشود كه خاكهاي كم عمق بالاي افق پتروپلينتيك مكانهاي متفاوتي در دورنما، نسبت به خاكهاي داراي افق پلينتيك اشغال كند. دومي معمولا در نواحي پست و بسيار مسطح به وجود ميآيد.
لپتوسول، شامل خاكهايي با مقدار زياد قطعات درشت ميباشد. اين تركيب، لپتوسول را خاكهاي كم عمق يا خاكهاي نسبتا عميق با مشخصاتي نظير مقدار كم رطوبت قابل استفاده نشان ميدهد. پيشنهاد شده كه لپتوسولهاي عميق را با ريگوسول گروهبندي كنيم. اين مشكل لپتوسول را حل ميكند اما براي ريگوسول مشكل ايجاد ميكند. بنابراين خاكهاي با قطعات درشت در لپتوسول باقي ميمانند.
مهمترين نگراني اينست كه چطور خاكهاي تحت تاثير انسان كه بهعنوان آنتروسول تعيين ميشوند را مورد بحث قرار دهيم. مخصوصا در گروههاي مرجع خاك پادزول، اومبريسول و آرنوسول. خاكها در لايه سطحي بوجود ميآيند و لايه سطحي با كوددهي و آهكدهي بهاندازهاي تغيير كرده كه مشخصات اصلي اشباع بازي پايين از بين رفته است. اگر به طبيعت برگرديم، اشباع بازي كم اوليه، به زمان برميگردد. از اين اصل پيروي ميكنيم كه تاثيرات مديريت كوتاه مدت نبايد گروههاي خاك را تحت تاثير قرار دهد. اين نوع خاكها در پادزول، اومبريسول و آرنوسول ميمانند و يك كلمه توصيفي آنتريك ممكن است جهت نشان دادن تاثيرات انسان بكار رود.
وجه مشترك بين بعضي خاكها در راهنماي اصلاح شده، قراردادي هستند. تفكيك لوويسول، آليسول، آكريسول و ليكسيسول در فائو ممكن است خيلي مفيد باشد اما شناسايي آنها بر پايه دادههاي تجزيهاي ميباشد. درحاليكه تفاوتهاي بين خاكها در صحرا بهسختي نمايان ميشود. زماني پيشنهاد شد كه لوويسول را با آليسول و آكريسول را با ليكسيسول، گروهبندي كنيم و لوويسول حاصلخيز كمربند لسي در اروپاي غربي با آليسول بسيار اسيدي و غيرحاصلخيز دامنه كوههاي آندز و كاليمانتان گروهبندي شد، كه در اين حالت از اصول WRB، در ارتباط با توزيع جغرافيايي خاك چشمپوشي ميشود. بنابراين تصميم گرفته شد كه تفكيكها بر پايه تفاوت بين لوويسول و آليسول در راهنماي اصلاح شده، عمدتا در خواص آليك باقي بماند و تجسس براي معيارهاي مورفولوژيكي و مرتبط با آن كه تشخيص بهتر چهار خاك لوويك را در صحرا ممكن ميسازد، ادامه يابد. اين چنين معيارها ميتوانند مبنا قرار گيرند براي مثال روي تكامل ساختماني آنها.
مشكلات مشابه بين اندوسول و پادزول بهويژه بين اندوسول داراي تركيبات آلمونيوم- آلي و پادزول فاقد افق آلبيك وجود دارد. هيچ معياري از تفاوتهاي دقيق صحرايي بهجز از شواهد تصادفي ناشي از جغرافياي ناحيه نميتواند اثبات شود و بنابراين تفاوت واضح بين دو خاك، بايد با نتايج آزمايشگاهي مشخص شود.
مرز بين فرالوسول و نيتيسول در راهنماي اصلاح شده، بخوبي مشخص نميباشد. تعدادي خاك شبهنيتيسول، خواص نيتيك و افق B فراليك داشته و بهعنوان فرالوسول در كليد جاي ندارند. مفهوم كلي فرالوسول به هر حال خاكهايي است كه ساختمان با تكامل ضعيف داشته و S i، Al و Fe فعال پايين دارند. برعكس خواص نيتيك براي مواد خاكي كه ساختمان قوي داشته و مقدار آهن فعال بالا دارند بهكار ميرود (فائو، 1988).
اين تناقض ظاهري در WRB، با استثنا كردن وجود افق نيتيك در فرالوسول و يا ايجاد يك بينگروه (نيتيسول و فرالوسول) با كلمه توصيفي فراليك از بين ميرود.
توافقي براي مشكل تقدم بين افق فراليك و افق آرجيك داراي رسهاي با فعاليت كم، بهوجود آمده است. افقهاي با CEC، cmol/kg16 رس يا كمتر، اگر ديگر شرايط را داشته باشد نشان دهنده فراليك ميباشد. اگر بههرحال، افق فراليك با افقي كه توصيفي براي يك افق آرجيك است و داراي بيش از 10 درصد رس قابل دسپرسه در آب است روپوشي شده باشد، افق آرجيك بر افق فراليك زيري براي اهداف ردهبندي تقدم دارد.
عمق استاندارد 10، 20، 25. 30، 40، 50، 75، 100، 150 و 200 سانتيمتر استفاده شده است.