لحظه اي صبر كنيد…

لحظه اي صبر كنيد

 

من به فرمانده اي عشق كمي شك دارم

شكي از جنس يقين

 

واژه اي در بند است

همه را مي دانم

 

كه صداي تو نوازشگر افكار من است!

 

به سراغ من ديوانه اگر مي آيد

                                لحظه اي صبر كنيد

بگذاريد كه احساس، واژه اي بنويسد

                               واژه ها در بندند

گاه گاهي كه شكستن همه افكار تو بود

من به آينده احساس خودم ترسيدم

 

من تهي ترين واژه دنيا را ديدم

واژه از جنس خيال من ديوانه نبود

دست در دست دلم دادم و او را چيدم

كاش مي شد..

كمي آن دورتر، لحظه را مي چيدم

تو چرا خنديدي

تو كه تنهايي من را ديدي

 

گاه به افكار خودم مي خندم

فرصتي را كه تو از آخر احساس دلم بردي...

نگذاريد كه در آخر اين دفتر شعر

واژه اي بنويسم

كه تو از اول دفتر خواندي

 

گاه گاهي به نداي دل بيچاره من گوش كنيد

همه تنهايي و راز

همه آكنده از اين آخر نامردي ها

من به معناي زمان هيچ نمي انديشم

كه تو از خويش هراسان باشي

 

من به فكر آبي درياي احساس توام

نه خيال تو كه من چشم چران بوده ام

 

گاه گاهي به نداي دل من گوش كنيد

به احساس زمين خوردن من گوش دهيد...

همه را مي دانم

كه تو از اول دفتر رفتي!

 

قطره اي اشك به پاي دل ديوانه بريزيم

كه او تنها بود...

خيس كنيد باور رفتن را

بگذاريد به تنهايي خويش بميرم

كه تو آنجا خواندي

من به آشنا خواهم گفت

رفتي ...

ولي من خواهم ماند و خواهم گفت

انتظار زيباترين واژه خداست...        ميم

شروعی دوباره

با سلام

چند وقتی میشه وقت نکردم مطلب جدیدی بنویسم آخه سرم خیلی شلوغه و در حال کار بر روی چند تا پروژه هستم.

از دوستانی که برام پیغام گذاشتن و به میل بنده نامه دادن تشکر می کنم و قول می دم تا چند روز آینده جواب تمام سوالاتشون رو بدم.

با آرزوی موفقیت برای تمامی شما دوستان عزیز

----------------------------------------

کاش وقتی آشنا با ما نبود

لحظه های سبز را قسمت کنیم

 

کاش وقتی آشناتر می شدیم

لحظه ها عاشقی ، قسمت كنيم

 

كاش وقتي آشنا را آشناتر مي شديم

از تو مي گفتيم و آخر مي شديم

 

كاش وقتي آشناي آشنا را آشناتر مي شديم

لحظه اي، احساس را از بر كنيم

((میم))

۹/۱۰/۱۳۸۶ ساعت ۱:۲۱ بعداز ظهر

ستاره 3

ستاره 3

از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
زيبايی نگاه تو
ديريست

به گل گفتم: عشق چيست؟" گفت: از من خوشگل تر است..."
بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
بانوی سال های پريشان
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
در التهاب قلب تو مانده ست؟

ستاره من!
با من سخن بگوی!
اين کيست
شعر شکوفه های جوان را
با جان بی قرار تو خوانده است؟
جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
پر بارتر ز پيش گل آورده ست.

بانوی خاطره!
بانوی سال های شب درد!

آواز پر نوازش کدامين
در عطر خوابگونه گيسويت
خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
گلخنده بلند رهايی
از صبح چشم های تو جاريست؟

ستاره من !
با رنج، زيستن
با ياس ها زمانه زيبا را چون رود، عاشقانه سرودن
اين، اين در سرشت توست
وينگونه بی بهار، شکفتن
در سرنوشت توست.

 

ستاره و عشق

به نام اولين و آخرين

به نام اولين و آخرين

 

 

 

 

صدايم كن ...

 

آخرين بار كه بهانه اي براي گريه هاي تو شدم كي بود ؟

يادم آمد...

بهار دلتنگي هايم را با تو قسمت مي كردم و آن روز تو را در اولين نگاهت شناختم..

آري

در تنها آبي ترين خيالي كه برايت داشتم  رويايي از صداقت بود...

ولي تو آن روز نگذاشتي كه فرياد زنم ... كجايي پرنده آبي دلم ؟

 

هنوز اولين واژه دفتر شعرم تو هستي

توي كه با آبي ترين رنگها هم آوازي

سلام به عزیزترین واژه ای که خدا آفرید....

سلام به عزیزترین واژه ای که خدا آفرید....

سلام به خوشی های زندگی که تو می مونی همیشه...

تو می گفتی که دل ما جدا از هم نمی شه.... از  آرزوهایت بگو ستاره چرا به نرسیدن فکر می کنی.... به غریبی چشمانت سوگند که واژها خواهند مرد و نرسیدن به فنا خواهد رفت ...نمی دونی چقدر در صداقت چشمانت قرق شده ام ای کاش تو در کنارم بودی که باران را برایم تداعی باشی ...

نگاه کن

آری به تماشا نگاه کن ببین چشمانت زیر صداقت اشک می ریزند ولی دل من برای غریبی چشمانت می گرید...

تا انتها

آری تا انتها خواهم رفت ولی هرگز صدای باران من را از رفتن باز نداشته

زیر پلک هایت خورسیدی نهفته که من را زندگی بخش است

اگر آن صدای دلنشین تو من را امید زندگی نبود تا کنون میم نبود

چه کنم

آری به نگاه سوگند که نیاز من به دستانت ابدی خواهند ماد

قصه از کجا شروع شد؟

آری آن روز زیر باران عشق نشسته بودی که داستان تماشا آغاز شد

تو عزیزی ولی من به صدای فریاد رسیده ام می خواهم تو را فریاد کنم

من با صدای باد آواز می خواندم ولی فقط تا روزی که میم نبود

سرزمینی دارم واژه هایش غربت

تو

تنها واژه معنا نشده ای زندگی من هستی

بیا و با دستانت من را قربانی خودت کن

هرگز نگو آری هرگز نگو ....................

((عشقمون کاشکی همین جوری بمونه))

می دانم از کجایم....

از کجا خواهم نوشت

از سرای بی کسی

من چرا تنها شدم

از همین دلواپسی

دیروز در انتهای دریای خاطرات خویش دنبال یادی از تو می گشتم

امروز در کوچه های تنهایی دنبال ردپای تو می گشتم

فردا هم برایت ترانه  می سازم از بی کسی و دل نگرانی

کاش باورم می کردی

من که تنها تر از آنم که خودت می دانی

==============================================

میم

در سرزمین احساس
در کوچه صداقت
من خانه ای ندارم
من آشیان ندارم
ای کاش می نوشتم
من مرد آشنایم
ای کاش می نوشتم من خسته از جفایم
پس کو مرغ تنها
من آخرش ....
در سرزمین احساس خورشید را شکستند
اول تو را نوشتن
ثانی مرا شکستن
در سرزمین احساس افسانه ها شعار است
لیلی همه بهانه از دست عاشقان است
در سرزمین احساس من با تو آشنایم
حرفم همه همین است
سرزمینی دارم زیر فریاد میم
در کلاسش استاد واژه ها را می گفت
واژه های مثل ساحل و تنهایی
حرفی از میم نشد
که چرا می خندد
که چرا می گرید
از سر تنهایی
========میم