مترسک

يک بار به مترسکی گفتم :لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای.گفت :لدت ترساندن عميق و پايدار است من از آن خسته نميشوم.

دمی انديشيدم و گفتم:درست است ؛چون که من هم مزه ی اين لدت را چشيده ام.

گفت :فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد اين لذت را ميشناسند.

آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من.

يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او ميگذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه ميسازند.

............................................................................جبران خليل جبران