مترسک
مترسک
يک بار به مترسکی گفتم :لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای.گفت :لدت ترساندن عميق و پايدار است من از آن خسته نميشوم.
دمی انديشيدم و گفتم:درست است ؛چون که من هم مزه ی اين لدت را چشيده ام.
گفت :فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد اين لذت را ميشناسند.
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من.
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او ميگذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه ميسازند.
............................................................................جبران خليل جبران
+ نوشته شده در 2006/9/18 ساعت 1:55 توسط محمد ملکشاهی
|