پاییز
پاييز نگاه سردش را روي جاده جا مي گذارد
و من از مرز خستگي ها مي رسم
و تواما هنوز منتظري
دفتر خاطراتم روي دستهايت خاكستر مي شود
باد مي وزد
و تكه هاي خاطراتم را روي شاخه هاي پاييز 
ميكشاند
پاييز بي تاب تر از هميشه مي گريد
حالا من مانده ام با خاطراتي سوخته
باد- پاييز -دلتنگي و تو.....
و اما تو تا بهار منتظرم مي ماني
ايمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان دارم
+ نوشته شده در 2006/3/23 ساعت 3:51 توسط محمد ملکشاهی
|