دخترم جرالدين!

پدرت با تو حرف مي زند!شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد.

آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نااستوارزير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي

است.

روزي كه چهره يك اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد آن زمان بند بازي ناشي

خواهي بود بند با زان ناشي هميشه سقوط ميكنند.

از اين رو دل به زروزيور مبند بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر

گردن همه ما مي درخشد .

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكد ل باش و به راستي او را دوست بدار.

دخترم!

هيچكس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري حتي

ناخن خود را به خاطر آن عريان كند.

برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تو بايد مال كسي باشي كه روحش را براي تو عريان

كرده است.

جرالدين دخترم

با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:

انسان باش زيرا كه گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه

بودن است.