خداحافظ عشق
وقتي درختان شکوفه مي زنند , وقتي آسمان طراوت خود را بر برگهای تاک مي بارد , وقتي درختان پيراهن سبز مي پوشند , وقتي سبزه ها سر از خاک بيرون مي آورند و با نسيم مي رقصند .... من با غمهايم تنهاي تنها هستم , باران اشک من از غم بي کسي بر دستان خسته ام مي بارد , دنياي من فقط در همين چار ديواري خلاصه شده که هيچ بويي از بهار نبرده ...
گفتم که خزانم , نه ... بهارم اما بهاري که جز باران هاي ... غم ناک و آسمان گرفته هيچ ندارد ...
پرنده ي دلم خونه اي جز قفس تنگش ندارد ... زنداني که خود ساختم ... با عشق ... با عادت ... ولي ...
ديگر تمام شد ... بهار عاشق نيست ... تمام عشق درون قلب او جاي خود را به نفرت عظيمي دادند که بالاخره يکروز خود را به همه ي انسانها نشان مي دهد ... و همه پشيمان از کرده خويش , به قلب سنگ او لعنت مي فرستند ... بهار طبيعت امسال بهار را از غم عشق جدا کرد و به ارزوي انتقام وصل کرد ...
"و همه ي اينها بخاطر توست"
گفتم که خزانم , نه ... بهارم اما بهاري که جز باران هاي ... غم ناک و آسمان گرفته هيچ ندارد ...
پرنده ي دلم خونه اي جز قفس تنگش ندارد ... زنداني که خود ساختم ... با عشق ... با عادت ... ولي ...
ديگر تمام شد ... بهار عاشق نيست ... تمام عشق درون قلب او جاي خود را به نفرت عظيمي دادند که بالاخره يکروز خود را به همه ي انسانها نشان مي دهد ... و همه پشيمان از کرده خويش , به قلب سنگ او لعنت مي فرستند ... بهار طبيعت امسال بهار را از غم عشق جدا کرد و به ارزوي انتقام وصل کرد ...
"و همه ي اينها بخاطر توست"

+ نوشته شده در 2006/4/4 ساعت 20:56 توسط محمد ملکشاهی
|